برای خودم...
خندم میگیره.به خودم،به این چرخ گردون،به این زمانی که داره تند میگذره.به اینکه دوماه دیگه بیشتر تا عید نمونده و هنوز به اونچیزی که میخوام نرسیدم.87داره میشه88ومن هنوز تو برهوت86گیر کردم.اینجور که پیداست زمان خیلی از من جلوتره و من حالا حالا ها مونده تا بهش برسم.البته گله ای هم ازش ندارم،اون داره کار خودشو میکنه و من هم...نمیدونم شاید من خوابم،شاید هنوز خودمو پیدا نکردم،شاید هنوز نمیدونم کجای دنیا باید دنبال چی بگردم،شاید نیازمند یه فریادم.فریادی که بتونم باهاش خودمو رها بکنم از این بی حوصلگی و یکرنگی ...نمیدونم.اما به این مسئله ایمان دارم که باید رفت،تا جایی که بتونی هم خودتو پیدا کنی وهم خدای خودتو،تا جایی که با رسیدن به اونجا به آرامش برسی.آرامشی که ره آورد رضایت خودته.تا اون جایی که خدا هست و خدا هست و خدا هست...
دعا کنید بقیه زمستونمون به خوبی سپری بشه،دعا کنید فرصتی پیدا کنیم تا فکر کنیم درمورد اونچیزایی که باید بهشون فکر کنیم و هیچ وقت فرصت فکر کردن بهشون رو نداشتیم،دعا کنید بتونم داستانم رو به انتها برسونم،دعا کنید...بارون بزنه...
...
پ.ن۱:لازم به ذکره که بگم متن بالا رو حدود دو سه هفته پیش نوشتم ،منتها چون وقت نداشتم حالا گذاشتمش.
پ.ن۲: امروز داشتم با خودم فکر میکردم با گذشت زمان چقدر ماها عوض میشیم.آخه چند وقت پیش یه سری مطلب رو که ازشون خوشم میومد تو کامپیوترم ذخیره کردم.امروز با خودم گفتم یه نگاهی به اونا بندازم.رفتم و همشون رو خوندم.با کمال تعجب دیدم که حالا اون مطالب برام هیچ جذابیتی ندارن.به خاطر همین همشون رو دیلیت کردم.حالا این عوض شدن و تغییر پیدا کردن تو چی هست؟نمیدونم
