تبليغاتX
!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی







!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

سکوت سرشار از ناگفته هاست.اینست دلنشین ترین واژه زندگی من...

اول زمستونو دل من...

این یلدا هم اومد و همین امشب هم تموم میشه،نمیدونم، شاید یلدا فرصتی باشه برای تامل،و شاید هم تازه شدن،شاید یلدا بهانه ایست برای دوباره با هم بودن و شاید هم چیزی غیر از اینها.

شاید یلدا یه قراره،یه قرار برای خیلی ها که میخوان دوباره زنده بشن.شاید هم یه نشونه برای همه ی ما که بدونیم خیلی زودتر از اونچیزی که فکرشو میکنیم باید بریم.

تو یلدای امشب من نه از هندوونه خبریه،نه از انار قرمز و نه از فال حافظ(سهم من از یلدای امشب شده یه عالم کتاب درسی و مطلب نخونده).امشب منم و یلدا و ماه و آسمون خدا...نه من فرصت این رو دارم که از 365 روز نبودنش بگم و نه اون حوصله ی این رو داره که به پای حرفام بشینه،پلک بزنم بدون اینکه خبرم کنه جاشو با سپیدی صبح عوض میکنه و من دوباره میمونم تو حکمتش.

این یلدا میخوام تصمیم بگیرم،تصمیم بگیرم که یاد بگیرم،یاد بگیرم اندازه یلدا شدن یعنی چی.میخوام بزرگ بشم.بزرگ و قد بلند تر از یلدا...

مادر،چاقو،هندوانه

حوصله برای مهمان

تلویزیون کوله اش پر از فیلم های تکراری

من،کاغذ،قلم

به دنبال جمله ای برای خلاصه امشب

تلفن زنگ می زند

مهانی می رود،مهمانی می آید

خنده ها از ته دل

حرف ها می رود تا خانه سهراب

سکوت لحظه ای جاری نیست

مادر با دنده های تیز چاقو

پوست سبز هندوانه را می شکافد

خدا را شکر..انگار این بار قرمز است

خانواده دایی می آیند

دستشان جعبه ایست، در آن شیرینی

باز هم می خندیم

در بسته می شود

مهمانی پایان می یابد

سکوت آغاز می شود

و من در انتهای شبی بلند می نویسم:

این یلدا هم گذشت...

 

(با تشکر از دوست دبیرستانیم (به قول خودش یار دبستانی)«سحر»)www.ringsahar.blogfa.com        

 

کاشکی بارون بزنه،رو تن خسته ی من...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط نوشین |

هنوز زنده ام...

 

ای قطار

راهت را بگیر و برو

نه کوه فرصت ریزش دارد

نه ریزعلی پیراهن اضافی !

...

هر کسی

یا شب می میرد

یا روز

من شبانه روز !

...

من گاو نیستم

اما گاه گاهی

زمین روی شاخم می چرخد!

وحيد کيانی

پ.ن1:هم من خیلی نسبت به گذشته ها دیر دیر آپ میکنم،هم شماها دیگه مثل اون موقع ها به وبم سر نمیزنید.نمیدونم چی شده!یا من دیگه مثل قدیما نمینویسم یا شما...هیچکی مثل گذشته نیست.همه هرروز در حال تغییر کردنیم بدون اینکه خودمون متوجه بشیم.یه دفه چشم باز میکنیم و...

پ.ن2:چند وقته یکی دلمو شکسته...دوست دوران راهنماییم...بعد از این همه مدت،به خاطر یه اتفاق کوچیک،همه چیز رو خراب کرد.نمیدونم تقصیر کیه.تقصیر منی که زود باورش کردم و فکر میکردم بعد از این همه دوستمه،یا تقصیر اون که نمیدونم چی شد یهو همه چیز رو بهم زد.خدایا تقصیر کیه؟

پ.ن3:چند روزه در حال خوندن یه رمانم که خیلی کلیشه ای نوشته شده.اصلا ازش خوشم نمیاد و هیچ شوقی برای خوندن بقیش ندارم،اما میخوام بخونمش ببینم آخرش چی میشه.

پ.ن4:اگه درسا بهم اجازه بدن یلدا میآم.پس تا یلدا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط نوشین |