تبليغاتX
!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی







!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

سکوت سرشار از ناگفته هاست.اینست دلنشین ترین واژه زندگی من...

من مرده پرستم.چرا؟؟؟؟؟؟؟

برای خیلی ها متاسفم.امانه...برای خودم.بیشتر از همه برای خودم متاسفم.هم برای خودم تاسف میخورم وهم دلم میسوزد.تازه چند روز است فهمیدم که من چقدر مرده پرستم.اکثرا مرده پرستیم.اما من کاری به کار دیگری ندارم.من چه میدانم در دل تو چه میگذرد.در طول زندگی این دومین بار است.اولین بار درست متوجه نشدم.راستش اولین بار زمانی بود که قیصر امین پور رفت.قبل از آنکه برود ارزشش را نمیدانستم,وقتی که رفت فهمیدم که او که بود.حالا این دومین بار است.خسرو شکیبایی را میگویم.حالا هم او را خیلی بهتر از قبل میشناسم و میدانم که بود.نمیدانم نفر بعدی کیست.به حال خودم تاسف میخورم.من مرده پرستم.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز هم صدایش را به خاطر دارم که میگفت:

 

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل نا ماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله گاهی هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدم
خواب دیده ام خانه ای خریدم
بی پرده ، بی پنجره
بی در، بی دیوار
هی!بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است
اما...تو باور نکن!!!
...........
بیا برویم روبروی باد شمال
آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم
آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانیم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم
و بامدادن هزار ساله برخاستم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم
تا صحن سایه
تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا، مرگ
تا مرگ خسته از دغل الباب نوبتم
آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز
و یا شاعرانه ساکتند
حالا برو ای مرگ
برادر
ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد

 

و.......

یک شب باد ما را با خود خواهد برد ............

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط نوشین |