کاش یه نفر درد دلمو میفهمید.
سلام.
خیلی وقته که چیزی ننوشتم،خیلی وقته که از خودم توی این وب چیزی نگفتم.شاید به خاطر اینه که میدونم نباید اون چیزی رو که توی ذهن و دلم هست و فاش کردنش موقعیت آدم رو به خطر میندازه رو ننویسم و نگم.البته فعلا توی این دو ماه بیشتر فکرم روی درسم متمرکز شده و به چیز دیگه ای فکر نمیکنم.یعنی سعی میکنم که فکر نکنم.شاید هم به خاطر همینه که تازگی ها دیر به دیر به وبلاگم میرسم.
اما خب خدا هرچی توی زندگی بهم نداده ولی چیزی بهم داده که باهاش آرامش میگیرم.اون چیزم اینه که هم میتونم خوب بنویسم و هم گاهی اوقات خوب حرف بزنم.اصلا تازگی ها به همین دلیل خوشم.چون وقتی که میتونم اون چیزی رو که تودلم هست رو به روی کاغذ بیارم احساس سبکی میکنم و به این واقعیت بزرگ پی می برم که حداقل با خودم رو درواسی ندارم.اون موقع هست که یه نفس راحت میکشم.میگن لنگ کفش توی بیابون غنیمته.حکایت منه.نفس کشیدن برای من هم توی این روزگار سخت جدایی کار آسونی نیست.به ذهنتون فشار نیارید.هیچ کدومتون معنای جدایی رو برای من نمیفهمید.بهتون هم نمیگم،چون با عرض شرمندگی میدونم هیچ کدومتون درکم نمی کنید.توی این دنیا به یه چیز دیگه هم خوشم.به اینکه میدونم چرا نفس میکشم و چون دلیلشو میدونم تا جایی که بتونم نفس میکشم و زندگی میکنم.دلیلش رو هم تا پایان عمرم به هیچکی نمیگم،(خودم کشفش کردم مال خودم هم هستش)به نظرم هرکسی چرایی زندگی رو باید خودش کشف کنه.گفتم چرایی یاد یه چیزی افتادم.توی یکی از برنامه های آقای حسنی(فکر کنم هفت شنبه)یه نفر زنگ زده بود و یه حرف قشنگی زد که خیلی به دلم نشست.گفت هرکس چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت.راست گفت به خدا،راست گفت.
امشب خیلی دلم گرفته،نمیدونم چی بگم که بتونید یه خورده درکم کنید.نمیدونم چی براتون بنویسم که حداقل دل خودم یه خورده آروم بگیره،گاهی اوقات خودم رو با نوشتن و گاهی اوقات با قدم زدن آروم میکنم.اما امشب نمیدونم چیکار کنم.دیار شما رو نمیدونم اما تو دیار ما داره بارون می باره.انگار اونم غمی رو که توی دلم هست رو متوجه شده و داره پا به پای من اشک میریزه.گاهی اوقات آروم میشه و گاهی اوقات خودشو با شدت به زمین میزنه،خوش به حالش اون میتونه اینطوری خودشو آروم کنه.ولی من چی کنم؟الان ترانه ی «میدونی»مال محسن یگانه روگوش میکنم.ترکیب این ترانه و صدای بارونی که با شدت به زمین و شاب خونمون میخوره اشک هرکی رو درمیآره.کاشکی امشب یه نفر پیدا بشه که کمی درد دلم رو تسکین بده.منتظر یه آپ قشنگ و در عین حال غمگین باشید،اگه زنده بودم آپ بعدی رو که فکر کنم چند روز دیگه باشه به یکی از عزیزترین کسام توی زندگیم تقدیم میکنم.منتظرم باشید.خدا نگهدار تا...من چه میدونم.اگر روزگار بهم فرصت بده تا چند روز دیگه اگر هم نده که...خدانگهدار.
میدونی طاقت جدایی رو ندارم
با تومن مثل صد تا بهارم
میخوام که نری تو از کنارم
ازت زیاد خاطره دارم
میخوام اسمتو من نفس بذارم
ازتو بگم در سایه سارم
هرجا بری من دوست میدارم
از عاشقای این دیارم
به یاد شبای زیر بارون
که خیس میشد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تورو میبینم
بین هفتا آسمون رو زمینم

