به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را
به نام تنها خالق هستی
بعد از یه مدتی نه چندان طولانی برگشتم.بهتون گفته بودم میام ولی قول نداده بودم.راستش اون چیزی هم که میخواستم براتون بنویسم به دستم نرسید.ولی خب هنوز یه خورده حرف دارم که براتون بنویسم.دیروز وقتی رفتم تو وبلاگ منصوره جون و اون نوشته ی فرزاد حسنی رو خوندم خیلی دلم گرفت.نمیدونم چرا ولی منم تصمیم گرفتم واستون بنویسمش.
يكسال زير ذره بين فرزاد حسني
اين يادداشت را مي نويسم براي ابوالقاسم، فريبرز، شبنم، محمودرضا، الهام، امير، يك امير ديگر، مريم، افشين، علي بحريني و همه هفت تايي ها كه حتي وقتي بهار نيست آنها هستند، پربار و خنك عين روزهاي اول...!
بس كه سرخوشم بهار مي آيد، بس كه مرهون محبت مانده ام بهار مي آيد.
بس كه كندم از دلچسبيهاي ناقلا بهار مي آيد.
بس كه حالم باليدني است بهار مي آيد، شايد بهار مي آيد كه حسم يكتايي نكند، خالي نباشد دورش و (( تن درد )) نگيرد از بي پشتي و همرنگي. همه چيز مي گذرد، فنا مي شود و مي رود جز او: چون او گفته.
مصيبت صاحب مي خواهد تا تحمل كند ولي مي گذرد: چون او گفته.
بلا، مهر او را ثابت مي كند: چون او گفته.
باران حادثه مي ريزد تا چتر به دستان از دل سپردگان قطره و شبنم جدا شوند: چون او گفته.
تشويق ها، سوگ ها، كف ها، نورها، گل پشت گل، دسته دسته تمام مي شود، كور مي شود، مي پلاسد: چون همه نقشه اوست.
بغض ها، فحش ها، دل دل ها و تنهايي ها نفس مي بُرد: چون امتحان اوست.
اصلا بس كه امتحان داده ام و بالا و پايين شدم بهار مي آيد.
بس كه دوستش دارم بهار مي آيد. بس كه نيستم و انگار هستم، اين بار بهار مي آيد.
اي خدايي كه برام تو شبا فانوسي هل مي شم وقتي تو منو مي بوسي
در گذر از مرز سي امين بهار و در آستانه اتفاقي نو
فرزاد حسني
20/12/86
حکایت جالبیه ها.یه نگاه به گفته ها و نوشته های فرزاد حسنی بندازین.انگار توی این چند ساله هرچی گفته و نوشته مثل فریاد در کوهستان به خودش برگشته.
بیاید از اول حرفاشو مرور کنیم:
توی کوله پشتی 4 همیشه اول برنامه هاش میگفت«به نام اونی که اگه حکم بکنه همه محکومیم»اما حالا خودش محکوم شده(البته از طرف خلق خدا)
آخر برنامه هاش میگفت«شب رفتنت آرزو میکنم خدا وقت دوریت رو کمتر کنه»حالا ما باید اینو بهش بگیم،یا همین ترانه ی عقیق سبز،یا همین شعری که آخر این پست نوشتم و ده ها نوشته ی دیگه.اما در کنار این نوشته ها شعر فوق العاده هم گفته.
حالا جالبتر اینه که این همه بلا موقعی مثل آوار رو سر فرزاد خراب شد که قبلش اجراهایی کرده بود که مورد توجه خیلی ها قرار گرفته بود.مثل فوق العاده،بعدش مژده بده،بعدش هم این کوله پشتی.راستی گفتم کوله پشتی.خیلی وقتا با خودم فکر میکنم که ای کاش امسال کوله پخش نمیشد،اما بعد باخودم فکر میکنم که بالاخره یه نفر باید جرات میکرد که واقعیت های جامعه رو بیان کنه.ظاهرا هم مثل اینکه این اتفاقات تقصیر سردار رادان نبوده و فتنه ی کسایی بوده که خوشم نمیاد حتی اسمشون رو تو وبلاگم بنویسم.بگذریم.نمیدونم چرا همون طوری که قبلا بهتون گفته بودم دوست ندارم سال نو بشه.نمیدونم...بهتره بگم میترسم.نمیدونم چراها ولی انگار هرچی به سال نو نزدیک میشیم ترسم بیشتر میشه.انگار دل و رودم میخوان از حلقومم بزنن بیرون.
اینم از فرزاد

چند روز پیش وقتی داشتم مجله خانواده سبز چند سال پیش رو میخوندم به یه تیکه قطعه ادبی برخوردم.ازش خوشم اومد و گفتم واستون بنویسمش.
راه نرفته
دو جاده در جنگل خزان از هم جدا شده
و من متاسفم نمیتوانم در هر دو جاده سفر کنم.
پس می ایستم تا انجا که میتوانم به دور دست مینگرم.
رابرت فراست
مثل اینکه اینطور که مشخصه امسال برنامه ی تحویل سال رو فرزاد نمیخواد اجرا کنه و گفته میخوام استراحت کنم.آخه آدم زورش میاد.این همه مدت منتظر یه چیزی باشی بعد یه همچین چیزی رو بهت بگن.به گفته ی بچه ها انگار یا مدرس میخواد اجرا کنه یا...چه میدونم این مجری نشد یه مجری دیگه.این مدرس هم فقط بلده جاهای خالی آدمارو پرکنه.به احتمال زیاد قبل از نوروز یه پست دیگه هم خواهم داشت.
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آینه سنگ نیست
تا آپ بعدی خداحافظ کمی غمگین.

