تبليغاتX
!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی







!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

سکوت سرشار از ناگفته هاست.اینست دلنشین ترین واژه زندگی من...

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

به نام تنها خالق هستی

بعد از یه مدتی نه چندان طولانی برگشتم.بهتون گفته بودم میام ولی قول نداده بودم.راستش اون چیزی هم که میخواستم براتون بنویسم به دستم نرسید.ولی خب هنوز یه خورده حرف دارم که براتون بنویسم.دیروز وقتی رفتم تو وبلاگ منصوره جون و اون نوشته ی فرزاد حسنی رو خوندم خیلی دلم گرفت.نمیدونم چرا ولی منم تصمیم گرفتم واستون بنویسمش.

 

يكسال زير ذره بين فرزاد حسني

 

اين يادداشت را مي نويسم براي ابوالقاسم، فريبرز، شبنم، محمودرضا، الهام، امير، يك امير ديگر، مريم، افشين، علي بحريني و همه هفت تايي ها كه حتي وقتي بهار نيست آنها هستند، پربار و خنك عين روزهاي اول...!

بس كه سرخوشم بهار مي آيد، بس كه مرهون محبت مانده ام بهار مي آيد.

بس كه كندم از دلچسبيهاي ناقلا بهار مي آيد.

بس كه حالم باليدني است بهار مي آيد، شايد بهار مي آيد كه حسم يكتايي نكند، خالي نباشد دورش و (( تن درد )) نگيرد از بي پشتي و همرنگي. همه چيز مي گذرد، فنا مي شود و   مي رود جز او: چون او گفته.

مصيبت صاحب مي خواهد تا تحمل كند ولي مي گذرد: چون او گفته.

بلا، مهر او را ثابت مي كند: چون او گفته.

باران حادثه مي ريزد تا چتر به دستان از دل سپردگان قطره و شبنم جدا شوند: چون او گفته.

تشويق ها، سوگ ها، كف ها، نورها، گل پشت گل، دسته دسته تمام مي شود، كور مي شود، مي پلاسد: چون همه نقشه اوست.

بغض ها، فحش ها، دل دل ها و تنهايي ها نفس مي بُرد: چون امتحان اوست.

اصلا بس كه امتحان داده ام و بالا و پايين شدم بهار مي آيد.

بس كه دوستش دارم بهار مي آيد. بس كه نيستم و انگار هستم، اين بار بهار مي آيد.

اي خدايي  كه برام تو شبا فانوسي                              هل مي شم وقتي تو منو مي بوسي

در گذر از مرز سي امين بهار و در آستانه اتفاقي نو

فرزاد حسني

20/12/86

حکایت جالبیه ها.یه نگاه به گفته ها و نوشته های فرزاد حسنی بندازین.انگار توی این چند ساله هرچی گفته و نوشته مثل فریاد در کوهستان به خودش برگشته.

بیاید از اول حرفاشو مرور کنیم:

توی کوله پشتی 4 همیشه اول برنامه هاش میگفت«به نام اونی که اگه حکم بکنه همه محکومیم»اما حالا خودش محکوم شده(البته از طرف خلق خدا)

آخر برنامه هاش میگفت«شب رفتنت آرزو میکنم خدا وقت دوریت رو کمتر کنه»حالا ما باید اینو بهش بگیم،یا همین ترانه ی عقیق سبز،یا همین شعری که آخر این پست نوشتم و ده ها نوشته ی دیگه.اما در کنار این نوشته ها شعر فوق العاده هم گفته.

حالا جالبتر اینه که این همه بلا موقعی مثل آوار رو سر فرزاد خراب شد که قبلش اجراهایی کرده بود که مورد توجه خیلی ها قرار گرفته بود.مثل فوق العاده،بعدش مژده بده،بعدش هم این کوله پشتی.راستی گفتم کوله پشتی.خیلی وقتا با خودم فکر میکنم که ای کاش امسال کوله پخش نمیشد،اما بعد باخودم فکر میکنم که بالاخره یه نفر باید جرات میکرد که واقعیت های جامعه رو بیان کنه.ظاهرا هم مثل اینکه این اتفاقات تقصیر سردار رادان نبوده و فتنه ی کسایی بوده که خوشم نمیاد حتی اسمشون رو تو وبلاگم بنویسم.بگذریم.نمیدونم چرا همون طوری که قبلا بهتون گفته بودم دوست ندارم سال نو بشه.نمیدونم...بهتره بگم میترسم.نمیدونم چراها ولی انگار هرچی به سال نو نزدیک میشیم ترسم بیشتر میشه.انگار دل و رودم میخوان از حلقومم بزنن بیرون.

اینم از فرزاد

 

چند روز پیش وقتی داشتم مجله خانواده سبز چند سال پیش رو میخوندم به یه تیکه قطعه ادبی برخوردم.ازش خوشم اومد و گفتم واستون بنویسمش.

 

راه نرفته

دو جاده در جنگل خزان از هم جدا شده

و من متاسفم نمیتوانم در هر دو جاده سفر کنم.

پس می ایستم تا انجا که میتوانم به دور دست مینگرم.

          رابرت فراست

 

مثل اینکه اینطور که مشخصه امسال برنامه ی تحویل سال رو فرزاد نمیخواد اجرا کنه و گفته میخوام استراحت کنم.آخه آدم زورش میاد.این همه مدت منتظر یه چیزی باشی بعد یه همچین چیزی رو بهت بگن.به گفته ی بچه ها انگار یا مدرس میخواد اجرا کنه یا...چه میدونم این مجری نشد یه مجری دیگه.این مدرس هم فقط بلده جاهای خالی آدمارو پرکنه.به احتمال زیاد قبل از نوروز یه پست دیگه هم خواهم داشت.

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست     باور کنید پاسخ آینه سنگ نیست

تا آپ بعدی خداحافظ کمی غمگین.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط نوشین |

"کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود"

"کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود"

 

به نام او...

چند روز پیش روی تختم دراز شده بودم,انگار سالها بود استراحت نکرده بودم(شاید به خاطر درسها بود و شاید چیزای دیگه...نمیدونم چرا)برای چند لحظه احساس کردم توی این دنیا نیستم,برای چند لحظه احساس راحتی کردم,به هیچ چیز فکر نمیکردم.پنجره ی اتاقم باز بود و صدای پرنده ها به گوشم میخورد.تو خونه تنها بودم.خونه ساکته ساکت بود.از طرفی آفتاب روم افتاده بود و صورتم رو نوازش میداد,وخلاصه برای چند لحظه احساسی کردم که تا اون موقع اون رو تجربه نکرده بودم.فارغ از درس و مدرسه,فارغ از تموم مشکلات زندگی,فارغ از این دنیا و آدماش,فارغ از آدم بودن و مسعولیتهای روی گردنش.چه حالی داد.اما حیف که این احساس دیری نپایید.چند لحظه بعد این ذهن بی صاحاب منو یاد یه چیزی انداخت و یکدفعه تمام لذت هام از جلوی چشمام محو شد.« یاد» چه واژه ی بی رحمی.هیچوقت آدم رو تو زندگی راحت نمیذاره.میدونید یاد چی افتادم.یاد کوله پشتی 1و2و3.یاد اون روزایی که...چه آرامشی تو اون روزا بود.فکر هیچ چیز نبودیم.یکدفعه اشک از چشمام جاری شد و روی گونه هام غلتید.نمیدونم چرا یاد اون زمانا افتادم.شاید به خاطر اینکه الان از زمین تا آسمون با اون موقع ها فرق داره.الان دیگه چیزایی که اون موقع زیای خوشحالمون نمیکردم حالا واسمون شده دل خوش کنک.خلاصه توی همین فکر بودم که ناگاه یه چند جمله اومد تو ذهنم که واستون گذاشتمش.البته نوشته ام زیاد ربطی به این موضوع نداره...بیشتر از روی دل تنگی هام نوشتم.راستش دو جمله ی آخری هم که نوشتمش جزو همین نوشته بود.ولی چون بیشتر دوستش دارم ازش جدا کردم و تصمیم گرفتم آخر مطلب بنویسمش.کلمه ی آخر رو که نوشتم یه اشک افتاد روی کاغذ و نوشته ام تموم شد.

 

چه روزهایی بودند و من از آنها جا ماندم.

چه روزهای خوشی بودند و من خوشی آن را هیچوقت حس نکردم.

چه روزهایی که او خوش بود و من از او خبر نداشتم.

چه روزهایی که او بود و من نبودم.

چه روزهایی که او میخندید و من طنین ذهنش را از بر نبودم.

و من موقعی خبردار شدم,موقعی به او رسیدم,که دیگر دیر شده بود,کار از کار گذشته بود و رفته بود و تنها غم و حسرت روزهای پیشینی که هیچگاه در آن, لحظه های با او بودن را حس نکردم برایم ماندند و این چه رنج دردناکی است. من جای پای او را روی زمین میدیدم.میخواستم به دنبال ردپا بروم.اما افسوس که من رفتن را از یاد برده بودم.واین شاید مجازات رفتار روزهای پیشینم بود.

یاد باد آن روزگاران...

روزهایی که میتوانستم با او باشم و نبودم.

روزهایی که میتوانستم با او یک صدا باشم اما من آن وقت حتی آهنگ صدایش را بلد نبودم.

روزهایی که میتوانستم با او زندگی کنم اما من آن وقت حتی طرز زندگی با او را بلد نبودم.

روزهایی که میتوانستم با داشتنش حسرت و تنهایی امروز را نداشته باشم.

و ثمره ی این ندانستن ها و بلد نبودن ها این است که باید اینک با یاد او زندگی کنم و چه سرنوشت غریبی...

ای کاش...کاش ها به واقعیت تبدیل میشدند.

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه.خواهشا نظرتون رو درباره نوشتم مخصوصا دوخط آخری  بگین که حداقل علاقمند بشم تا نوشته های دیگمو تو وبلاگ بذارم.بهتون قول نمیدم(چون یکی از دوستام چند روز پیش بهم یه قولی داد و بعد زد زیرشو من از دستش خیلی ناراحت شدم.البته بیچاره تقصیر خودش نبودها)ولی منتظر یه آپ مفصل قبل از نوروز باشین.واسه نوروز هم یه آپ جالب دارم.شاید...دارم میگم شاید ها بعد از آپ بعدی فضا رو از نظر نوشته ها عوض کردم.آخه فکر کنم یه خوده فضا غمگین شده.البته این چیزایی که من مینویسم عین واقعیت ها.فکر نکنین پشیمون شدم.به هر حال احتمالشم وجود داره بازم مثل پست قبل طنین حرفام غم انگیز باشه.به هرحال زمان خودش گویای واقعیت هاست ومن با زمان جلو میرم و مطالبم رو به روز میکنم.(وای خسته شدم این همه نوشتم)

 

و اما حرف آخر:

«تو ماندی تا من به تو بپیوندم.اما من هیچگاه معنای ماندن و انتظار تو را نفهمیدم

حالا تو رفته ای و من با کوله باری از حسرت اینجا مانده ام تا تو بیایی...اما افسوس»

 

تموم لحظه های آخر سالیتون قشنگ.به امید خبرهای خوش.یاعلی.خداحافظ.همین حالا...

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط نوشین |

سر به دیوار کوفتنم آرزوست

 

سر به دیوار کوفتنم آرزوست

نوشته ی امروز فقط برای دل خودم هست.تو خواننده ی عزیز فقط بخوان وببین این زندگی چگونه است. فقط می خواهم اینجا بنویسم. از بغض دارم خفه می شوم. باید اینجا بنویسم شاید کمی آرام بگیرم. مگر نه اینکه روزی روزگاری گفتم وبلاگ برای من حکم همان چاه را دارد که دردهایم را در آن فریاد می زنم؟
امروز.دردی کشنده در جانم رخنه کرد که درد های خودم را از یاد بردم.
اگر همین چند کلام را ننویسم دق می کنم.
نمیدانم چه بنویسم ...ای کاش میدانستم ای کاش میدانستم چه برای او بنویسم ای کاش می شد همه با هم کاری کنیم برای او...
افسوس...
فریاد زدست فلک شعبده باز
شهزاده به ذلت و گدا زاده به ناز
نرگس ز برهنگی سر افکنده به زیر
صد پیرهن حریر پوشیده پیاز
امشب فقط دوست دارم ترانه ی انتظار را بشنوم و با خواننده ی آن همنوا شوم ...
لالا لالا لالا لالا لا

واقعیت را بخوانید:

ذره ذره میسوزد آرام ... بی صدا ؛
هر قطره ی اشکش نشان فریادیست بی صدا که از عمق آتش وجودش سر بر می آورد .
میسوزد و در سوختنش راضی است سر به مُهر .
میسوزد و میسازد .میسازد و میسوزد.
روزهاست که کار دل همین است .
روزهاست که دل شمع است و سوختن کار او .
روزهاست که پروانه ها دیگر رسم عاشقی در سر ندارند .
شمع اب میشود ذره ذره .
دل می میرد اندک اندک .
و عشق .... !!!؟؟

ببخشید اگه حرفام رنگ غم گرفته و مزه ی تنهایی میده.گاهی اوقات آدم اونقدر دلش میگیره که آرزوهاشو.زندگیشو وتمام چیزایی رو که یه روز آرزوی داشتنش رو داشت رو فراموش میکنه.خیلی دلم گرفته...خیلی.وقتی میبینی مردم وطنت دارن ایجوری جلوی حق رو میگیرن.وقتی که میبینی خورشید چطوری پشت ابر قایم شده.وقتی میبینی عدالت بین همه جایی نداره.وقتی میبینی مدتهاست دل همه از سنگ سخت تر شده...به نظرت آدم اینجا باید چیکار کنه.چقدر باید صبر و سکوت رو به هم گره بزنیم تا به واقعیت و آزادی برسیم.وا مصیبتا...این دیگه چه زندگیه...آه ای خدا چرا...چرا...چرا...

تباهی خیمه زد در من چه بی پروانه می سوزم

پر از بیهودگی اینجا که می میرد شب و روزم

چه اغازی ، چه فرجامی ، رفاقت رنگ می بازد

دوباره لشکر اندوه ، به قلب قصه می تازد

در این شبهای تن فرسا من از فردا گریزانم

کجا گم کرده ام خود را ؟ نمی دانم ، نمی دانم

کسی پیدا کند من را در این فصل فراموشی

که تقدیرم گره خورده در این زندان خاموشی

 

فقط میتونم بگم متاسفم...فقط دعا کنید...روزگار بدیست و هر لحظه بدتر و بدتر میشود

خدایا فقط به تو میگویم و از تو کمک میخواهم

کمکش کن

به یاد پارسال.فوق العاده ترین فوق العاده ها(یادش بخیر...چه روزگاری داشتیم)

كي ميخواي بشيني تا من

واست از خودم بگم باز

صبره تو چقدره تا من

بشكنم پشته يه آواز

عزيزم قصه نميگم

نميخوام بهم بخندي

يا فقط به احترامم

چشم رو هر چي هست ببندي

نميخوام بهونه بگيري

كه چرا زخميه سينم

يا ازم دلت بگيره

كه نشد تو رو ببينم

عزيزم زخماي بابا

ماله عشقه فوق العادس

به خدا اشكاي بابا

بيخودي نيس بي ارادس

اگه ميبيني رفيقام

هنوزم مردن و تنهام

حتي اگه يه ستاره

نشده به اسمه بابا

غمي نيست ما برقراريم

اون بالا يكي رو داريم

پشت ابر بيقراري

هنوزم چشم انتظاريم

ما هنوز چشم انتظاريم

چشم به راه يه بهاريم

اون بالا يكي رو داريم

ما هنوز چشم انتظاريم

اون بالا يكي رو داريم

(فرزاد حسني)

نمیدونم چه کلمه ای مناسب این حال و هواست.نمیدونم.نامردی.دشمنی...نمیدونم

هرچی هست این روزا روزای خیلی شومیه

اما بازم میگم

خدایا باز تورو دارم

شب و روزتون قشنگ.یاعلی.خداحافظ.همین حالا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط نوشین |