تبليغاتX
!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی







!ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

سکوت سرشار از ناگفته هاست.اینست دلنشین ترین واژه زندگی من...

هوا شیرین است...

نزدیک عیده و من در آستانه کشف بعضی از واقعیت های زندگی.روی هم رفته سال بدی نبود.خیلی بهتر از 86 بود.اتفاقات زیادی توش افتاد.مثل همیشه اتفاقات تلخ،شیرین،گریه دار،خنده دار،عجیب،فراموش نشدنی،خاطره انگیز،تکرار نشدنی،...یکی از قشنگ تریناش این بود که بیشتر از سالهای گذشته بزرگ شدم و سر عقل اومدم.البته هنوز هم وضعیتم اونقدرها جالب نیست.تمام وجودم سرشار شده از حسی ناشناخته و هنوز در تردیدم.تا چند وقت پیش ها فکر میکردم خیلی میدونم و خیلی میتونم و کلی هم به این دونستن و تونستن می بالیدم.اما چند وقته که فهمیدم چقدر عقب هستم و خودم خبر ندارم.احساس خسران میکنم.دیگه الان نه اون دونستن واسم لذت بخشه و نه اون تونستن.حالا در تردید یه انتخابم.قبل تر ها فکر میکردم انتخابم رو کردم و راهم درسته.اما حالا دارم میبینم توی این چند سال نه تونستم خودم رو درست بشناسم و نه راهم رو.البته خوشبختانه دلیل این یکی رو میدونم.از پارسال تا امسال خیلی چیزا در اطرافم تغییر کرده.آدما،محیط ها،تفکرها،...و من در معرض تغییرات جدیدی قرار گرفتم و طول میکشه تا بتونم خودم رو به این شرایط وفق بدم.حداقل باید فرصتی داشته باشم تا خودم رو خلاص کنم از این کهنگی و یکرنگی[البته تا حدی هم لذت بخشه]دنیای اطرافم وسیع تر شده و دید من هم باید وسیع تر بشه.باید دقیق نگاه کنم تا بتونم درست تصمیم بگیرم.میتونم حدس بزنم ثمره این تصمیم درست چیه،به هر حال امیدوارم عقاید و تفکراتی داشته باشم که ریشه ی اون تفکرات با هر بادی نلرزه و حقیقتش با هر تفکر جدیدی زیر سوال نره.

...

گردگیری اتاقم بهانه ی خوبی بود تا دوباره یه نگاهی به کتابهای دوران بچگیم بندازم.چیزی که برای خود من هم هنوز جای تعجب داره اینه که اون زمانا من برعکس بچه های هم سن و سالم از کتاب داستان های چند صفحه ای بچگونه خوشم نمی اومد.یادمه تابستون کلاس اول دبستان جلد کامل داستانهای صمد بهرنگی رو خوندم.یه عالمه کیف کردم.کلی هم به خودم میبالیدم که کتاب خون شدم و انس من به کتاب از همون موقع ها شروع شد...

...

 همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد ....اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید و آورد از تو کوچه به خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثله قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ....که چه زود قلک عیدی یامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چه قدر دلم فصل بهار رو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد ....اما خودت کجایی

...

پ.ن1:اصلا حوصله نوشتن نداشتم،این چند خط هم به زور نوشتم،ذهنم خیلی خسته اس،این روزای آخر اسفند دعا دعا میکردم زودتر دبیرستان رو تعطیل کنن.[البته تعطیل نکردن،خودمون تعطیلش کردیم]

پ.ن2:شاید دفتر این وبلاگ بسته شد،احساس میکنم دیگه نوشته هام به درد اینجا نمی خوره.(فکر جدید،فضای جدیدی رو می طلبه)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط نوشین |

برای خودم...

خندم میگیره.به خودم،به این چرخ گردون،به این زمانی که داره تند میگذره.به اینکه دوماه دیگه بیشتر تا عید نمونده و هنوز به اونچیزی که میخوام نرسیدم.87داره میشه88ومن هنوز تو برهوت86گیر کردم.اینجور که پیداست زمان خیلی از من جلوتره و من حالا حالا ها مونده تا بهش برسم.البته گله ای هم ازش ندارم،اون داره کار خودشو میکنه و من هم...نمیدونم شاید من خوابم،شاید هنوز خودمو پیدا نکردم،شاید هنوز نمیدونم کجای دنیا باید دنبال چی بگردم،شاید نیازمند یه فریادم.فریادی که بتونم باهاش خودمو رها بکنم از این بی حوصلگی و یکرنگی ...نمیدونم.اما به این مسئله ایمان دارم که باید رفت،تا جایی که بتونی هم خودتو پیدا کنی وهم خدای خودتو،تا جایی که با رسیدن به اونجا به آرامش برسی.آرامشی که ره آورد رضایت خودته.تا اون جایی که خدا هست و خدا هست و خدا هست...

دعا کنید بقیه زمستونمون به خوبی سپری بشه،دعا کنید فرصتی پیدا کنیم تا فکر کنیم درمورد اونچیزایی که باید بهشون فکر کنیم و هیچ وقت فرصت فکر کردن بهشون رو نداشتیم،دعا کنید بتونم داستانم رو به انتها برسونم،دعا کنید...بارون بزنه...

...

پ.ن۱:لازم به ذکره که بگم متن بالا رو حدود دو سه هفته پیش نوشتم ،منتها چون وقت نداشتم حالا گذاشتمش.

پ.ن۲: امروز داشتم با خودم فکر میکردم با گذشت زمان چقدر ماها عوض میشیم.آخه چند وقت پیش یه سری مطلب رو که ازشون خوشم میومد تو کامپیوترم ذخیره کردم.امروز با خودم گفتم یه نگاهی به اونا بندازم.رفتم و همشون رو خوندم.با کمال تعجب دیدم که حالا اون مطالب برام هیچ جذابیتی ندارن.به خاطر همین همشون رو دیلیت کردم.حالا این عوض شدن و تغییر پیدا کردن تو چی هست؟نمیدونم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط نوشین |

اول زمستونو دل من...

این یلدا هم اومد و همین امشب هم تموم میشه،نمیدونم، شاید یلدا فرصتی باشه برای تامل،و شاید هم تازه شدن،شاید یلدا بهانه ایست برای دوباره با هم بودن و شاید هم چیزی غیر از اینها.

شاید یلدا یه قراره،یه قرار برای خیلی ها که میخوان دوباره زنده بشن.شاید هم یه نشونه برای همه ی ما که بدونیم خیلی زودتر از اونچیزی که فکرشو میکنیم باید بریم.

تو یلدای امشب من نه از هندوونه خبریه،نه از انار قرمز و نه از فال حافظ(سهم من از یلدای امشب شده یه عالم کتاب درسی و مطلب نخونده).امشب منم و یلدا و ماه و آسمون خدا...نه من فرصت این رو دارم که از 365 روز نبودنش بگم و نه اون حوصله ی این رو داره که به پای حرفام بشینه،پلک بزنم بدون اینکه خبرم کنه جاشو با سپیدی صبح عوض میکنه و من دوباره میمونم تو حکمتش.

این یلدا میخوام تصمیم بگیرم،تصمیم بگیرم که یاد بگیرم،یاد بگیرم اندازه یلدا شدن یعنی چی.میخوام بزرگ بشم.بزرگ و قد بلند تر از یلدا...

مادر،چاقو،هندوانه

حوصله برای مهمان

تلویزیون کوله اش پر از فیلم های تکراری

من،کاغذ،قلم

به دنبال جمله ای برای خلاصه امشب

تلفن زنگ می زند

مهانی می رود،مهمانی می آید

خنده ها از ته دل

حرف ها می رود تا خانه سهراب

سکوت لحظه ای جاری نیست

مادر با دنده های تیز چاقو

پوست سبز هندوانه را می شکافد

خدا را شکر..انگار این بار قرمز است

خانواده دایی می آیند

دستشان جعبه ایست، در آن شیرینی

باز هم می خندیم

در بسته می شود

مهمانی پایان می یابد

سکوت آغاز می شود

و من در انتهای شبی بلند می نویسم:

این یلدا هم گذشت...

 

(با تشکر از دوست دبیرستانیم (به قول خودش یار دبستانی)«سحر»)www.ringsahar.blogfa.com        

 

کاشکی بارون بزنه،رو تن خسته ی من...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط نوشین |

هنوز زنده ام...

 

ای قطار

راهت را بگیر و برو

نه کوه فرصت ریزش دارد

نه ریزعلی پیراهن اضافی !

...

هر کسی

یا شب می میرد

یا روز

من شبانه روز !

...

من گاو نیستم

اما گاه گاهی

زمین روی شاخم می چرخد!

وحيد کيانی

پ.ن1:هم من خیلی نسبت به گذشته ها دیر دیر آپ میکنم،هم شماها دیگه مثل اون موقع ها به وبم سر نمیزنید.نمیدونم چی شده!یا من دیگه مثل قدیما نمینویسم یا شما...هیچکی مثل گذشته نیست.همه هرروز در حال تغییر کردنیم بدون اینکه خودمون متوجه بشیم.یه دفه چشم باز میکنیم و...

پ.ن2:چند وقته یکی دلمو شکسته...دوست دوران راهنماییم...بعد از این همه مدت،به خاطر یه اتفاق کوچیک،همه چیز رو خراب کرد.نمیدونم تقصیر کیه.تقصیر منی که زود باورش کردم و فکر میکردم بعد از این همه دوستمه،یا تقصیر اون که نمیدونم چی شد یهو همه چیز رو بهم زد.خدایا تقصیر کیه؟

پ.ن3:چند روزه در حال خوندن یه رمانم که خیلی کلیشه ای نوشته شده.اصلا ازش خوشم نمیاد و هیچ شوقی برای خوندن بقیش ندارم،اما میخوام بخونمش ببینم آخرش چی میشه.

پ.ن4:اگه درسا بهم اجازه بدن یلدا میآم.پس تا یلدا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط نوشین |

چرا...؟

چرا...؟

 

بی تو

نه بوی خاک

نجاتم داد ...

نه شمارش ستاره ها

تسکینم ...

چرا صدایم کردی ... ؟

چرا ... ؟

زنده یاد حسین پناهی

پ.ن1:ای خدا...چقدر این نوشته حسین پناهی رو دوست دارم.(خدایش بیامرزد)

پ.ن2:از دست این درسا

پ.ن3:خوشحالم،این روزا داره اتفاقای خوبی می افته

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط نوشین |

متولده ماه مهره و رو دست نداره زیک زاکـــــ ــ ـ

در میان چشم های تو

فرصتی تازه برای آشتی

مینویسم

چقدر بی قرار و تاریک

نگاه میکند

این پنجره

به آسمان سکوتم

که همه ی ستاره هایش

                                  خوابند.

 

تولدم مبارک

 

پ.ن1:البته دیروز تولدم بود.10 مهر

پ.ن2:شعر از احترام السادات توکلی از کتاب«تو پیش از خورشید از روی همه حادثه ها میگذری»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط نوشین |

دوباره اومدم.

سلام

میدونم خیلیاتون منتظرم بودید و تعجب کردید که چطور غیبم زد.

بالاخره بعد از یک ماه مسافرت برگشتم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.یه عالمه هم تمشک خوردم.خیلی هم کتاب خوندم.از رمان بگیر تا شعر و تاریخچه و...آخ که جیگرم داره کباب میشه این شهریوره داره میره و دوباره درس و کتاب.این ترانه ی مادری هم خوب تونست سرمون رو گرم بکنه.سیاوش خیرابی هم خوب تونست جاشو بین مردم(بخصوص جوونا)باز بکنه.اما خداییش خیلی قشنگ نقششو بازی کرد.محسن افشانی هم همچین عقب نموند.فعلا که خوب با ماه محبوب داره میره جلو.چند هفته پیش رفتم سینما فیلم همیشه پای یک زن در میان است رو دیدم.بازی شبنم مقدمی عالی بود,هرچند که به نظر من فیلم مزخرفی بود.راستی چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که چقدر زود شیش ماه از سال گذشت.راستی امروز تولده.تولد فرزاد حسنی.تولدش مبارک...

 

 

لام لحظه

بی تشدید است

و لام تولد،مشدد

این یعنی

در یک لحظه میتوانی

بودن را دوباره تجربه کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط نوشین |

من مرده پرستم.چرا؟؟؟؟؟؟؟

برای خیلی ها متاسفم.امانه...برای خودم.بیشتر از همه برای خودم متاسفم.هم برای خودم تاسف میخورم وهم دلم میسوزد.تازه چند روز است فهمیدم که من چقدر مرده پرستم.اکثرا مرده پرستیم.اما من کاری به کار دیگری ندارم.من چه میدانم در دل تو چه میگذرد.در طول زندگی این دومین بار است.اولین بار درست متوجه نشدم.راستش اولین بار زمانی بود که قیصر امین پور رفت.قبل از آنکه برود ارزشش را نمیدانستم,وقتی که رفت فهمیدم که او که بود.حالا این دومین بار است.خسرو شکیبایی را میگویم.حالا هم او را خیلی بهتر از قبل میشناسم و میدانم که بود.نمیدانم نفر بعدی کیست.به حال خودم تاسف میخورم.من مرده پرستم.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز هم صدایش را به خاطر دارم که میگفت:

 

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل نا ماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله گاهی هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدم
خواب دیده ام خانه ای خریدم
بی پرده ، بی پنجره
بی در، بی دیوار
هی!بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است
اما...تو باور نکن!!!
...........
بیا برویم روبروی باد شمال
آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم
آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانیم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم
و بامدادن هزار ساله برخاستم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم
تا صحن سایه
تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا، مرگ
تا مرگ خسته از دغل الباب نوبتم
آهسته زیر لب چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت
مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز
و یا شاعرانه ساکتند
حالا برو ای مرگ
برادر
ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد

 

و.......

یک شب باد ما را با خود خواهد برد ............

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط نوشین |

او هم پر کشید و رفت...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آینه می ماند به جای

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ ...

 

 

پ.ن1:وقتی که خبر درگذشت خسرو شکیبایی رو شنیدم نمیدونم چرا یهو چهار ستون بدنم لرزید.انگار مدتها بود فراموش کرده بودم که مرگ شتریه که در هر خونه ای میخوابه...فراموش کرده بودم که چه زود و چه دیر هممون رفتنی هستیم.فراموش کرده بودم که همیشه مرگ در یک قدمیست.به هر حال...خدایش بیامرزد.

پ.ن2:تازگی ها این جور خبرا شده تنوع زندگیامون.خدا به دادمون برسه.چند پست قبل نوشته بودم امیدوارم یه خبر خوش بهم برسه.امروز با شنیدن این خبر خستگی رو با تمام وجودم حس کردم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط نوشین |